تبليغاتX
نغمه های من

نغمه های من

سنگ قبرم

می روم تا جان خود آسوده از دنیا کنم

قلب عاشق را تهی از شور و هم غوغا کنم

زندگی بهرم به اخر چون رسید از رنج و غم

طاقت دیگر ندارم ترک این سودا بود

بس بدی دیدم ز تو و مردم دور و زمان

من شکایت پیش جدم از تو و دنیا کنم

تو نشین بر قبر نصرت و بخوان یک فاتحه

تا به زر پای شور و شری بر پا کنم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نصرت السادات موسوی  | 

خلقت بشر

این نخستین حمد من بر خالق یکتا بود

آنکه فیض دائمش بی حد و بی همتا بود

خالق انسان، او زمین و هرچه هست

بی شریک و مثل و بی مانند و هم دانا بود

مغز انسان را که باشد مظهر عقل بشر

جای داد اندر سر و او خالق دنیا بود

چشم انسان پادشاهی باشد اندر جان شخص

آفرید بی مزد و منت سرور و مولا بود

دست انسان گر نباشد چه ثمر دارد بشر

آدمی بی دست در دنیا ذلیل و خوار و بی ماوا بود

پا عضوی از وجود هر تن است

گر نباشد زندگی چون شام بی فردا بود

این زبان را جای داد اندر دهان

منع بنمود ز غیبت، بحر حق گویا بود

آنچه ادراک و احساس و محبت باشد اندر این جهان

در درون قلب و جسم و روح پاک ما بود

سینه اندر این بدن باشد چنین

کوت طفلان و مواد شیر در آنجا بود

چون رحم را بهر نسوان، او زیبا آفرید

اول خلقت هر فردی را در آنجا مسکن و ماوا بود

نصرتا هر چه تو گویی بهر خلقت، آن کم است

این همه از دور گردن و ره عقبا بود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نصرت السادات موسوی  | 

بدرگاه خداوند

الهی به درد پریشان دلی

که دارد به دنیا یک مشکلی

به عاشق صفت های آزاده ات

به رو آوران بر در خانه ات

به دین و به ایمان هر چه هست

ز شوق و وصال تو شیدا و مست

به آن پرده داران بیت الحرام

به حجاج مقبول و بااحترام

به این یک زمین و هفت آسمان

به این گردش چرخ جمله جهان

به خون شهیدان آلوده خاک

به آن راد مردان بس تابناک

به صبر به حلم و به داناییت

به علم و به جان و تواناییت

به آن کس که نزدت مقربتراست

به آن بنده خوب تو بهتر است

به خورشید و ایمان و انوار دین

به نور هدایت سیدالمرسلین

به اصحاب و اولاد او

به گفتار و کردار و رفتار او

به فریاد رس ای خداوندگار

نجاتم بده از بد روزگار

برای تو نصرت شعر گوید بجاست

بیزار رضای تو آری ریاست

هر زره خاک زمینی بوده است

پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نصرت السادات موسوی  | 

بسوی خدا

الهی به سوز و به حرمان عشق

به ابری که بارد ز باران عشق

به امواج لرزان دریای غم

که طوفان کند او را زیر و زبر

به جان غریقی که هست در بلا

به دریای خوفی شده مبتلا

به درد دل عاشقان در سحر

که مانند مرغی است پرکنده پر

به درد و فغان دل عشق باز

که جز عشق او را نباشد نیاز

به مسجد نشینان روشن خمیر

که هستند از نیکان مردان پیر

به آن دید داران اهل صفا

که سر پوش گذارند بر راز ها

تونصرت را به راه دین چو جانباز کن

زندگی بهتری بهر او آغاز کن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نصرت السادات موسوی  | 

در فکر عاقبت

محکم نباشد زندگی ما درد است

آسوده در این جهان نباید نشست

خوش باش در جهان دور و پیش

چون می گذرد عمر چه هشیار و چه مست

***

آن دم که همی نهند زیر سر خشت

معلوم شد که چه کسی راست چه کشت

هر کار نیک و بد که بر ما نوشت

یک راه به دوزخ است یک راه  به بهشت

***

گر می طلبی مراد هستی این است

اسباب نشاط و تندرستی این است

هرچه که در دنیاست اباب غم است

بنیاد تمام حق پرستی این است

***

با دوست همیشه آشنا باید بود

از دشمن مکار جدا باید بود

چون دست واردی در کار است

زنهار به امید خدا خواهد بود

***

عشقی که وصالش آرزو خواهد بود

آن عشق بدون رنگ و بو خواهد بود

هر کس که به جز این در سر او خواهد بود

آن سر نبود بلکه کدو خواهد بود

***

دستور خدا و دین عمل باید کرد

از روی حقیقت بی دغل خواهد کرد

بیزار تو باش از راه و رسم بی خبران

آن وقت تناول به عمل باید کرد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نصرت السادات موسوی  | 

غم پنهانی

من به جان آمده ام از غم تنهایی خویش

در میان با که گذارم غم پنهانی خویش

من می گریم از درد پریشانی خویش

سوزم از عشق تو و بی سر سامان خویش

با فراقت شده نصرت همه با سوز و گداز

من چه سازم چه کنم باغم و بی تابی خویش

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نصرت السادات موسوی  | 

سر کویت

کنون که بر سر کویت گذارم افتاده است

بدان بدست تو ای یار افتاده است

ز بس که بار جفایت بر دلم سخت است

دلم به دست تو و روزگارم افتاده ایت

تو بودی و جوانی بود و عشق و امید

کنون که گشته ام پیر ز اغیارم افتاده است

چنان بیافتاده و خسته و حزین

خزان عمر رسیده و ز نو بهارم افتاده است

به کوی تو نرسیده نصرت ز پا افتاده

همین کتاب شعر برایت به یادگار افتاده است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نصرت السادات موسوی  | 

رسیدن یار

حالیا امشب شبی نیکو و بس فرخنده باد

مژده ی شادی رسید و غم دل بردم ز یاد

در ز غم ها بسته ام زیرا که از راه میرسی

کز وجودت می شوم اکنون ز دنیا شاد و شاد

نصرت چشم انتظار و نا امید و هم غمین

انتظارش سر رسیده چون رسیده مراد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نصرت السادات موسوی  | 

آن شب

آن  شب که هجران تو سر شد

آری همان وقت سحر شد

در خواب تو را دیدم و بیدار چه گشتم

آن آتش افروخته افروخته تر شد

آن حرف که از تو من شنیدم

چون از لب شیرین تو افتاد شکر شد

آن رشک که از چشم من خسته روان شد

آن قطره که افتاد به دریا گوهر شد

نصرت که ز هجرت پر از غم و غصه بود

دیدار تو را دید و ز ماتم به در شد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نصرت السادات موسوی  | 

دیدن

خوش بود یک دم جمال و رخ زیبای تو دیدن

دل به تو پیوستن و از هر دو عالم دل بریدن

روبرو بودن با تو دیدن آن روی زیبا

دست و دل از هستی و آینه مردم دنیا کشیدن

غیر ممکن ها نیست هرگز در جهان

از محالات نیست هرگز بر مراد دل رسیدن

کاش نصرت به خود آیم و دریابم فرصت را

عمر خود را تا به کی بر باد و حاصل آن را ندیدم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نصرت السادات موسوی  |